postheadericon سفره خالی

سفره خالی
یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

دختری‌ كه‌ از سن 13 سالگی‌، 23 سال است در زندان بسر میبرد
دختری‌ كه‌ از سن 13 سالگی‌، 23 سال است در زندان بسر میبرد
******************************************
ددکارهای زندان رشت به نسرین گفته بودند که:

وقتی دخترك را به ما تحویل دادند او مثل یک عروسک بود و موهای چتری‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود.

صغری تنها 13 سال داشت که به اتهام قتل به زندان رفت و سپس اتهام دیگری باعث شد تا جسم نحیف‌اش شلاق را هم تحمل کند.

این بیست و سومین عیدی است که او در زندان است و بیشتر عمر 35 ساله‌اش را در انتظار اعدام بوده است.

کشورهایی که حکم اعدام را از قوانین خود حذف کرده‌اند شاید چیزی در حد 20 سال حبس را جایگزین اعدام می‌کنند.

صغری نه تنها بيش از حد مجازات جایگزین اعدام در حبس بوده است بلکه در تمام این مدت کابوس اجرای حکم اعدام بر سرش سنگینی کرده است.

او در این مدت دو بار تا پای چوبه‌دار رفته و برگشته است. هر چند که اتهام قتل را قبول نداشته باشد.

واقعا چند نفر مثل صغری و یا بدتر از آن در شهرهای مختلف در گوشه‌ی زندان هستند؟

اگر یکی از فعالان زنان با او هم بند نشده بود شاید هیچوقت کسی اسمی هم از او نداشت.

امسال تمام تعطیلات عید ذهنم درگیر شرایطی بود و هست که او در آن به سر می برد.

اكنون كه وكيل‌اش هم در زندان است هيچ كس نيست تا صداي‌اش را بشنود.

او به تنهایی تمامی بار سنگین کوتا‌هي‌های جامعه‌ی ما را بر دوش می‌کشد.

بدون تردید او یکی از نمادهای صبر است برای همه‌ی ما که در تصورمان هم نمی‌گنجد شرایطی را که او دارد و تحمل می‌کند.

روزی خواهم سوزاند ...
خودم را نمی گویم دلم را می گویم!!!
دلم را می سوزانم ...
به حال قاصدکی که نمی داند:
قصه ی این همه تنهایی را
به کجا خواهد برد ؟
چقدر پر می کشد دلم ...!
به هوای تـــــو!
انگار تمام پرنده های جهان
در قلبم آشیانه کرده اند !..

postheadericon حتی... خیلی دیر..... دیرتر از تصور من.....


دستانم را به گرمی لبخند،بفشار.....
نگاهم را دنبال کن....
تا... شاید بدانی که منتظر است.....
خاطرم را ورق بزن.... تا ببینی که تنها تصویر تو را به یادگار دارد....
قلبم را بنگر... تا شاید باور کنی که تنها برای تو می تپد....
باورم کن.... باور کن ....
حتی... خیلی دیر..... دیرتر از تصور من.....

آرشیو وبلاگ

درباره من

دنبال کننده ها

با پشتیبانی Blogger.